نقد و بررسی
کتاب چشم شبسوگل دروغهای کوچکی میگوید و تنها آرزویش این است که کسی از دست کسی ناراحت نباشد. او نصف شب یک گودال میکند و باید تصمیم بگیرد که گودال و آنچه را که درونش هست با خاک پر کند یا نه. اینکه هر طرف بچرخی یک دیو جلوی رویت سبز شود، اصلاً خنده دار نیست، اعتماد به یک مارمولک سبز زشت و یک پرندهی خاکستری رنگ مرموز در گذر از سرزمینهای جادویی هم کار آسانی نیست. سوگل باید تصمیم بگیرد و باید عواقب این تصمیم را هم بپذیرد.
گزیدهای از کتاب:
اولش فقط سکوت بود و تاریکی. اما بعد، کمکم زمزمههایی شنید. زمزمهها او را دعوت میکردند که به آنها بپیوندد. سوگل حواسش جمع بود و میدانست که قرار نیست به کسی یا چیزی بپیوندد. او فقط باید از این مه عبور میکرد و سمت دیگرش به ماکارا و نگهبان دشت و نونقندی میرسید. اولش توی مه یکعالمه درخت پر برگ دید و بعد بین درختها و شاخههایشان سایههایی دید که کمرنگتر از درختها بودند. سایهها شکلهای مختلفی داشتند.





0دیدگاه