نقد و بررسی
کتاب غولمازمن مثل بقیه خیلی کلهپوک نیستم، من کارهایی میکنم که خودم دوست دارم!
مادر غولماز هفت-هشت تا مارمولک تر و تازه با یک سنجاب کلهسیاه و یک جوجهتیغی بنفش برایش آورده بود. گفت: “بخور تا جان بگیری مامان! فردا باید یک بچهی آدمیزاد را درسته قورت بدهی. شوخی که نیست!” غولماز چند قطره زهرمار سر کشید و سنجاب را قورت داد. مامانش به جوجهتیغی اشاره کرد و گفت: “بخور دخترم که گوشتش خیلی خاصیت دارد!” غولماز گفت: “نه مادرجان! سیر شدم.” مادرش گفت: “خوشگل مامانی! اگر از خارهاش بدت میآید، برایت پوست میگیرم.” غولماز به ابرهای پشمکی توی آسمان خیره شد. با خودش گفت: “اَه! اَه! اَه!” و نزدیک بود بالا بیاورد.
مادر غولماز هفت-هشت تا مارمولک تر و تازه با یک سنجاب کلهسیاه و یک جوجهتیغی بنفش برایش آورده بود. گفت: “بخور تا جان بگیری مامان! فردا باید یک بچهی آدمیزاد را درسته قورت بدهی. شوخی که نیست!” غولماز چند قطره زهرمار سر کشید و سنجاب را قورت داد. مامانش به جوجهتیغی اشاره کرد و گفت: “بخور دخترم که گوشتش خیلی خاصیت دارد!” غولماز گفت: “نه مادرجان! سیر شدم.” مادرش گفت: “خوشگل مامانی! اگر از خارهاش بدت میآید، برایت پوست میگیرم.” غولماز به ابرهای پشمکی توی آسمان خیره شد. با خودش گفت: “اَه! اَه! اَه!” و نزدیک بود بالا بیاورد.





0دیدگاه