نقد و بررسی
کتاب عشق های فراموش شده: عامره و هرمزبرداشتی آزاد و طنز از حکایت اسب آبنوس کتاب هزار و یک شب! هرمز ولیعهد جوان پادشاه ایرانزمین سوار بر اسبی پرنده میشود. راهش را در آسمانِ بیتابلو و جاده گم میکند، خسته و کوفته بر بام قصری فرود میآید و همانجا یک دل، نه هزار دل (تو بگو یکمیلیون دل، کی به کی است؟) عاشق دختر پادشاه یمن میشود و از برکت همین عشق همهی بدبختیهای عالم سرش هوار میشود. باور نمیکنید؟ داستاننویس هم تا این داستان را ننوشته بود، باورش نمیشد!
گزیدهای از کتاب:
مرد جوان گفت: “آخآخ! گفتی آسمون؟ تو پرواز کردی؟ من هم یه بار پرواز کردم تو آسمون.” هرمز سریع گفت: “واقعاً؟! با چی؟ اسب؟” مرد و زن جوان هر دو زدند زیر خنده. مرد گفت: “اسب؟ چی میگی؟! تو از کجا اومدی مرد؟ نه بابا! یه بار که از اسب افتاده بودم و چند جای بدنم شکسته بود و از درد داشتم میمردم، یه طبیب هندی اومد سراغم. اون دارچین و جوز هندی و قارچی خشکشده و عجیب رو کوبید، توی آب حل کرد و به من داد. باورت میشه که چند روز رو هوا بودم؟ خوابیده بودم لای پتو، اما یهجورایی سبک شده بودم. انگار کلهام…





0دیدگاه