نقد و بررسی
کتاب زمان به وقت قاصدکلیو دختری نوجوان است. او از تکتک لحظههای زندگی روزمرهی خودش و خانوادهاش عکس میگیره و این روزمرگیها که نقطهی اشتراک همهی عکسها هستند، به تدریج راهگشای مسیر زندگیاش میشوند؛ علاوه بر عکسها دفترچه خاطرات مادرش هم در تمام لحظهها همراه و راهنمای اوست. در ابتدای داستان رفتار مادر لیو ناگهان تغییر میکند؛ به دخترش اجازه میدهد گوشواره بیندازد، لباس زنانه بخرد، از او میخواهد آشپزی یاد بگیرد و… لیو کمکم شک میکند، چون مادرش همیشه با این کارها مخالف بود. اما ماجرا چیست؟ آیا خستگی مداوم مادر به این ماجرا ربطی دارد؟ لیو حس میکند که خانواده چیزی را از او پنهان میکنند؛ چیزی که زندگی او را برای همیشه تغییر خواهد داد…
این کتاب رئالیستی، خنده دار، به شدت تکان دهنده و عمیقاً دلگرم کننده است. باوجود اندوهی که در قلب ماجراست، هر خوانندهای مجذوب لیو و مادرش میشود و صفحه به صفحه پیش میرود.
گزیدهای از کتاب:
روی تختم دراز کشیدهام و سعی میکنم به هیچ چیز فکر نکنم. نمیدانم چند وقت است بیدارم. این روزها هوا خیلی زود روشن میشود و هر بار که بیدار میشوم، دوباره خیلی سخت خوابم میبرد. دیگر هیچ وقت پردهام را نمیکشم و همیشه پنجرهی اتاقم را باز نگه میدارم. بااینکه ایزاک دائم نق میزند و میگوید هوا سرد است. به خودم زحمت نمیدهم بهش بگویم که احساس سرمای توی خانهی ما ربطی به باز بودن پنجرهی اتاق من ندارد. باز بودن پنجره باعث میشود حس کنم به مامان نزدیکترم.





0دیدگاه